دِ بزن اون لامثبو…

همگی نقاب هایشان را در آوردند; همه شان مانند هم… همه شان زشت…

یادم تو را فراموش

حتی یک بار هم نتوانست به شوهرش بدهد! شب عقدشان جناق شکسته بودند!!

حتی از اون لحاظ

امروز یکی بهم گفت یه خواننده در اومده کاراش خیلی خوبه ولی من تا حالا نشنیدم. میگفت اسمش ساسی مانکنه تو ایرانم میخونه!!
طفلک! از هر لحاظی به قضیه فک میکنم دلم براش میسوزه. حالا حسین تهی رو ببینه چی میگه. از اون قدیم بارها گفتم که صد رحمت به شرافت ولی جون.

?shall we dance

نایست!
برقص!
باید برقصیم. مجبوریم! می رقصاند.
تند و تند. بی وقفه و بی امان. به سازهایش برقص. خسته اش کن.
تو از زمانه قوی تری. تسلیمت می شود. سازهایش از تو قوی تر نیست.
برقص…
نایست…

اُمُلان بی عمل

بیش تر از همه برای ظهورش دعا می کرد،
پیش تر از همه گردنش را زدند!

مخم و مخم… مخالفم!

این اواخر حتی خودش را هم انکار می کرد! از انکار خدا شروع کرده بود…

:and the God said

می آفرینم… پس هستم.

مي انديشم پس هستم.

هملت ساعتها می نشست و برای خودش فکر می کرد. او با این کار توانست بزرگترین مسئله زندگی اش را نیز حل کند. با اندیشیدن، احساس بودن به او دست می داد!

جویبار لحظه ها جاری…

مردم با بیل و کلنگ دنبالش کردند. نامش را گذاشته بودند “شاشو” چون زیاد می شاشید. یک دیو بزرگ با مثانه ای بسیار بزرگ که هر یک ساعت به راحتی دو سوم آن پر می شد. از شهر بیرونش کردند چون زیاد می شاشید. از وقتی به کوهستان پناه برد دیگر کسی او را ندید اما سالانه رودهای زیادی از بالای کوه جاری می شود…

عجل علی ظهورک

خدایا وقتش است دیگر. کم کم باید ظهور کنی. جهان عدل و داد می خواهد…

قایمکی

لااقل دنیای من و تو که پر از عدل و داد نیست… بیا در گوشه ای خلوت با هم فساد کنیم.

بی خیال بابا

سخت می گیرد جهان از مردمان سخت کوش!

چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.

بعضی وقتا دلم واقعا برای این خانوم ها میسوزه! والا همین یه قطره اش که اوفتاده تو وجود ماها داره بیچارمون میکنه. طفلک خانوم ها که میگن عواطف و احساساتشون قدِ دریاست.

روز اول لاله ای خواهم کشید سبز بر تخته سیاه مدرسه

همیشه برای من بدتر از شروع شدن مدارس و پایان تعطیلات، اون سریال ” آخرین روز تابستان” بودش که هر سال به خوردمون می دادن. اصلا انگار اختصاصاً ساخته شده بود برای زهر مار کردن انتهای تابستون همه ما بچه هایی که هر روز خدا، توی کوچه، گرم بازی، مثل چند تا پرنده بودیم.
(راهمان پر رهرو…)

مثل کËر بود آنروز…

بالاخره هر برویی یک بیایی هم دارد. دیروز که  این همه به ملت می رفتید باید فکر امروزتان را هم می کردید. دیگر فرقی نمی کند شل بگیرید یا سفت! کمی دیر شده…

خدا پاشو! پاشو باهات کار دارم.

خدایا! دیگر هیچ چیز از تو نمی خواهم. نه اسنایپ دو فشنگه، نه شات گان و نه حتی رای. فقط یک کلت به من بده. یک کلت با تنها یک تیر. قول می دهم که تیرت را هدر نکنم. حتی اگر خواستی می توانی کلت خالی ات را هم از روی جنازه ام برداری.

« مطلب‌های قدیمی‌تر