Anamaz

هدف که تو باشی هیچ وسیله ای نمی تواند توجیه ات کند. (عزیزم)

حسنک دیگر اینجا زندگی نمیکند.

دیر وقت بود. خورشید به کوههای مغرب نزدیک می شد. حسنک درحالی که ضجه حیوانات را با لذت تماشا می کرد صدا کرد: “قاه… قاه… قاه…” یعنی که اگر گرسنه هم باشید، به تخمم.

گدا بازی نمادین در راستای اصلاح الگوی مصرف

بی خایگان

عزیزم;
هیچ چیزی بین ما نبوده و نیست… باور کن!

درخت آب می خواهد.

میوه هایش هرگز نرسیدند. همه شان کال کال پوسید. بس که به پایش کود ریختند…

این قصه سری دراز دارد

“اگر می خواهی در ایران به راحتی سلطنت کنی، سعی کن که مردم گرسنه و بیسواد باشند”
از نصایح آقا محمدخان به فتحعلیشاه

بفرما سولاخ!

پُر بود از حفره های شخصیتی.
پطرس های شهر هم اما کم نبودند.
و کم هم نمیگذاشتند.
اتفاقاً زیاد هم می گذاشتند…

حقایقی فراتر از علم – مبحث مرد و نامرد

با استفاده از مثال رعد و برق متوجه خواهیم شد که سرعت انتشار نور بیشتر از سرعت صوت است، اما با استدلالی مشابه امکان مقایسه سرعت صوت و بو وجود نخواهد داشت (چرا؟). جهت تفهیم بیشتر مطالب این بخش، مطالعه مجدد مبحث گوز و چس پیشنهاد می گردد.

گفتم این هم بگذرد از بخت بد از ما گذشت…

!the life will go on but definitely through us

خدایا خدایا شاتگان… (دوبله ی عربی: اللهم شاتغان )

“اولین قربانی ات نیستم اما آخرینش خواهم بود.”
ماشه را کشید،
سرش را چرخاند و از مسیری که آمده بود دوباره برگشت.

(عمیقاً معتقدم که یک سری آدم هایی رو باید کشت تا بقیه آدما بتونن مثل آدم زندگیشونو بکنن.)

خودی، غیرخودی، نخودی

مردم دو دسته هستند:
یا خودی اند،
یا بی خود اند.

آینه چون روی تو بنمود راست! بدان یقیناً پوشش ات ناکفاست.

ساعت ها روبه رویش می نشینم و مستقیم زل می زنم به چشم هایش. هر مدل نگاهی را هم که فکرش را بکنی امتحان کرده ام. عاشقانه، شهوت انگیز، تحقیر آمیز… برایش هیچ فرقی نمیکند. حتی از خود من هم تخس تر است. از او متنفرم. خوب میدانم او هم از من بدش می آید. آخر هردو مثل همیم. هر دویمان می خواهیم سر به تن دیگری نباشد. تصمیم دارم مشتم را محکم بکوبم توی صورتش. تا تصویرش هزار تکه شود و خون انگشتانم قطره قطره بریزد روی تصاویر خورد شده اش. درست مانند فیلم ها…
هنوز دستم را مشت هم نکرده ام که یکباره خورد می شوم، تکه تکه می شود. و قطره قطره رویم خون می چکد. گویا اینبار اوست که مشتش را کمی زودتر به من می کوبد. اینبار درست برخلاف فیلم ها…

آدم به نرخ دولتی رسید.

درست است که هیچ ارزان بودنی بی دلیل نیست اما خیلی از گرانی ها که بی دلیل است!
(میگویند وقتی یارانه ها را بردارند همه چیز گران تر می شود. بزغاله ها که البته قیمتی ندارند ولی ای کاش لااقل قیمت آدمها بالاتر نرود.)

حق ندادنیست، نه گرفتنی!

نه کسی حق را میگیرد و نه حق به کسی می دهد! همین است که با کره مانده…

اصلا هرچی آقا مشتری بگه

کاملا روشن است که حق با شماها نیست. با ما هم نیست… حق با مشتریست!
(از حق نگذریم، در این میان آش حق نخود زیاد دارد)

نگذرد این روزگار تلخ تر از زهر

چیز زیادی تا تولدم باقی نمانده. اگر با همین روند وقایع گذشته تکرار شوند همین روزهاست که متولد شوم. من و همنسلانم. همین  محدوده ی سی سال پیش… دوران کوپن و شیرخشک و کمیته و سنگسار و اعدام و قحطی و جنگ. دورانی که در آن تنها دهانمان را که نه، همه جایمان را بوییدند و به آن هم اکتفا نکردند و ما را کردند یک مشت عقده ای و بی تکلیف. دلم نمی خواهد برگردم. می ترسم. همیشه از تاریکی می ترسیدم. اصلا به فرض محال یکبار دیگر بتوانم تلخی آن دوران را تحمل کنم، مگر قرار نیست ادامه پیدا کند. زمان خواهد گذشت و دوباره به همین اکنون بر میگردیم. کاملا مطمئنم. امکان ندارد یکبار دیگر بتوانم حال را تحمل کنم…

« ورودی‌های پیشین